زندگی من

داستان زندگی من تغییراتی را حس میکنم، چیزی در من زنده میشود،دارم احساس پیدا میکنم،پدیده ای که نمیشناسمش، احساسی از” من بودن” پدید می آمد، پوسته نازکم را میشکافم و جوانه ام را آزاد میکنم و بسمت بالا میفرستم، نور خفیفی من را صدا میکند،ندایی درونی میگه باید به آن نور برسم تا تنم را […]

دو دختر

 داستان دو دختر لوسی-فرانسه لوسی نزدیکای ظهر از تختخوابش پایین اومدو بسمت حموم رفت.همینطور که روی توالت فرنگی نشسته بود،گوشیشو چک میکرد. از کامنتایی که زیر عکساش گذاشته بودند،خوشحال بود،دیشب با نوریس ، دوست پسرش و دوستای مدرسه ش ، شب خوبی رو  گذرونده بود و یادآوری خاطرات دیشب، خنده ی ملیحی رو بر روی […]

رویای شهر 2030

داستان رویای شهر 2030 با گوشیم ماشینمو تگ کردم که دارم میرم تا تاکسی هوایی ، وسایل توی چمدون چرخ دار اسپورتم را یکبار دیگه با گوشیم چک کردم تا چیزی را فراموش نکرده باشم و از طبقه 42 بطرف پارکینگ برج رفتم ، ماشین جلو آسانسوری که از آن پیاده میشدم منتظرم بود ، […]

قصه نبش قبر3

مدرسه ما من در یک مدرسه دولتی درس میخوندم، از این مدرسه هایی که ته یک کوچه بلند و باریک بن بست بود و عرض کوچه به اندازه عرض درب نفررو مدرسه بود. از درچوبی که میگذشتیم، دو پله پهن آجری پایین میرفتیم و به کف حیاط بزرگ آجرفرش مدرسه میرسیدیم و عرض حیاط دوبرابر […]

قصه نبش قبر2

چادرنشینها مدرسه به خونمون نزدیک نبود، جایی که زندگی میکردیم جزو مناطق تازه ساز بود و هنوز یک تیکه هایی بینش ساخته نشده بود و بیابون بود. برای رسیدن به مدرسه باید از این زمینهای خالی رد میشدیم. اون سال ما تازه به این شهر اومده بودیم و کلی پرس و جو کردیم که کجا […]

قصه نبش قبر 1

داستان خاطرات قدیمی با تشر بابام ،برا نماز صبح از خواب پریدم تو اون روز سرد از زیر کرسی در اومدن سخت بود، مادرم با چادر نماز ، وسط اتاق داشت نماز میخواند. همه توی یک اتاق سرد ، زیر کرسی میخوابیدیم. یاد اون روزی افتادم که کرسی بخار کرده بود و هممون بحال استفراغ […]