با همکاران به نمایشگاهی در برلین رفته بودیم. توفیق شد که در برگشت، شبی در هلند توقف کنیم. هلند، کشور گل لاله، کشور دریانوردان، کشور آسیابهای بادی، کشور نیمه قطبی سرد، کشور فیلیپس و کشور دوچرخه ها.

وارد هتلی چهارستاره روبروی ایستگاه راه آهن آمستردام شدیم. به هر کداممان کلید اتاقی را دادند و راهی اتاق شدیم. قبل از اینکه چمدونمو باز کنم و کل اتاق رو به هم بریزم، دوربینمو درآوردم و از اتاق و تزییناتش و بخصوص سرویس حمام چند عکس گرفتم. بعد درب چمدونو باز کردم. و قسمتی از لباس هایی که بزور جاداده شده بود، بیرون ریخت. دوشی گرفتم و لباسهایم را عوض کردم و برای تکمیل لذت، سیگاری آتش زدم. با کمال تعجب جاسیگاری جزو وسایل اتاق نبود. در و دیوار را نگاه کردم، دریافتم اتاق نواسموکینگ (no smoking) است. پس از اتمام سیگار زنگی به رسپشن زدم و گفتم من سیگار می کشم ولی اتاق سیگار ممنوع دارم. گفتند تا یه ربع دیگه شما را به طبقه ششم که مجاز برای سیگار است منتقل می کنیم. با زحمت وسایل را در چمدان جا دادم و دربش رابستم. چیزی نگذشت یکی از خدمه هتل آمد و وسایل را برداشت و به اتاق جدید نقل مکان کردم. هنوز نهار نخورده بودم. زنگ زدم به  یکی از همراهان. او گفت یک رستوران کوچک فست فودی روبروی هتل هست که ما برای صرف نهار به آنجا می رویم. منهم همراه آنها شدم و چیزبرگر خوشمزه یی خوردم. می خواستم از برند رستوران عکس بگیرم، ولی دوربینم را نیاورده بودم( آنزمان هنوز گوشی دوربین دار نداشتم) پس از صرف نهار به اتاق برگشتم و ابتدا بدنبال دوربین. همه جا را گشتم، یک نگاه سرسری هم به وسایل داخل چمدان. ظاهرا نبود. ترجیح دادم قبل از اینکه اتاق قبلیم به مهمان دیگری واگذار شود، موضوع را با رسپشن در میان بگذارم. قول دادند یک نفر را برای جستجوی دوربین به اتاق قبلی می فرستند. یه ربع بعد درب اتاقم را زدند. درب را باز کردم. دختری جوان و زیبا پشت درب بود، قد بلند، موهای بلوند روشن مایل به سفید تا روی رانهای خوش تراش سفیدش، پوست سفید و چشمان آبی. خود را مدیر هتل معرفی کرد (لابد مدیر داخلی). گفت همکاران من اتاق قبلی را جستجو کردند و دوربینی نیافتند. از آنجا که شما توریستید و عکسهایتان برایتان خیلی ارزشمند است، من اومدم تا با هم بریم و شما خودتون اتاق را ببینید. جذابیت و زیبایی دختر، لبخند زیبا، قد بلند، رنگ مویی که ما کمتر آنرا دیده ایم و منطقی که او را تا پشت اتاق من کشیده بود، همه دلربا بودند تا آنجا که این همراهی چند دقیقه ای، به اندازه دوربین و همه عکساش ارزش داشت. کلید آسانسور را زد و به طبقه مورد نظر رفتیم و وارد اتاق شدیم. اتاق دوباره مرتب شده بود. داخل سرویس و اتاق را نگاه کردم. اثری از دوربین نبود. نکته مهم این که، من در ابتدای ورود چند تا عکس گرفته بودم، بنابراین شکی برای گم شدن دوربین در جای دیگر نبود. با اینکه نگران بودم که شاید چمدان را خوب نگشته ام، به جستجو ادامه دادم. خم شدم و زیر مبلهای اتاق را نگاه کردم. خوشبختانه آنجا بود. انگار آنرا روی دسته مبل گذاشته بودم و از بین دو تا مبل، پایین افتاده بود . جایی که براحتی قابل دیدن نبود. به خانم زیبای همراهم اشاره کردم و دوربین را نشان دادم. چهره اش شاداب شد، انگار از زحمتی که متقبل شده بود راضی بود. دوربین را برداشتم و تشکر کردم و به اتفاق از اتاق بیرون آمدیم. دکمه بالا رفتن آسانسور را زدم و از وی خداحافظی کردم. مدیر زیبای هتل قاعدتا باید دکمه پایین رفتن آسانسور دیگر را می زد و به رسپشن برمی گشت. ولی همچنان کنار من ایستاده بود و منتظر رسیدن آسانسور. مجدد از او تشکر کردم و خواستم که سر کارش برگردد. در همین زمان آسانسور رسید و سوار شدم، او هم همراه من آمد. گفت چون همکارانش دقت کافی نداشتند تا دوربین را پیدا کنند، من به جبران، شما را تا پشت درب اتاقتان همراهی می کنم. آرزو میکردم کاش جبرانی این گناه این بود که ساعتی را هم به همنشینی با من می پرداخت. خیلی زودتر از حد انتظار مسیر به پایان رسید و من وارد اتاقم شدم و این فرشته، بای بای کرد و برگشت.

زندگی سخت، قوانین خشن، تعصب مذهبی، ناکامیهای اقتصادی و سیاسی کشور، مردممان را عصبی و فرصت طلب کرده و اجازه نمی دهد با آرامش و انسانیت به مسایل بنگریم و اینگونه جذاب، زندگیمان را در تعامل با همنوعانمان پیش ببریم. ملتی که خدای بخشنده و مهربانی دارد که آنها را از موی سر در آتش جاودانه آویزان می کند، سرب داغ در دهانشان می ریزد، مارهایی در جهنمش وجود دارد که آدمهای بینوا به اژدها پناه می برند، غذایشان چرک و کثافت داغ است، آنهم برای صفات و غرایزی که خود برایشان خلق کرده است. خدای مهربانی که دستور قطع دست، زدن گردن، پرتاب از بلندی و سنگسار کردن آدمها رو برای جبران اشتباهات کوچکشان داده. خدایی که دستورداده زنانتان  را در صورت هرگونه شیطنت بزنید و شلاق و تازیانه را، کمترین تادیب برای جرم آدمیان محسوب نموده. این ملت چگونه می توانند آرامش روانی داشته باشند و با همنوع خود مهربان؟ اونم تو کشوری که گشتهای ارشاد دنبال شکار جوونایی هستن که ممکنه بخوان خلافی بکنن.

بعد از ظهر گشتی درشهر آمستردام زدم. هلند تنها کشور اروپایی است که بطور قانونی مواد مخدر در آن سرو میشود و زنها مغازه قانونی برای دسترسی به مردان دارند. همین باعث سفرهای بیشمار توریستهای اروپایی و غیر اروپایی برای استفاده از این مزایای قانونی شده است. در آمستردام صد کافه قانونی وجود دارد که افراد برای مصرف انواع مواد مخدر میتوانند مواد را از اینها تهیه و صرفا همانجا مصرف کنند. در حالی که سیگار می کشیدم وارد یکی از این کافه ها شدم. جلو پیشخوان روی کاناپه ای نشستم و سفارش قهوه دادم. دخترک متصدی به من اشاره کرد که کشیدن سیگار اینجا مجاز نیست. خیلی تعجب کردم. جایی که میشود انواع مواد مخدر را استفاده کرد، چگونه کشیدن سیگار محدودیت دارد. دخترک تابلو روی دیوار را نشان داد که علامت سیگار ممنوع بود و توضیح داد فقط آنطرف کافه که با شیشه سکوریت مجزا شده بود می توانید سیگار یا مواد مخدر بکشید. برای اینکه سیگارم نصفه نماند به سمت شیشه رفتم ولی فردی که پشت پیشخوانی کنار درب شیشه ای نشسته بود، گفت پس از خرید مواد مخدر اجازه ورود به این بخش را دارید. یک کم کلافه شدم یا بعبارتی غافلگیر. سیگار را خاموش کردم و برگشتم روی کاناپه نشستم و مشغول خوردن قهوه ای که دخترک برایم ریخته بود شدم. کافه دو قسمت شده بود. در قسمت ورودی قهوه سرو میشد و در قسمت پشت شیشه سکوریتی چند دختر پسر اروپایی نشسته بودند و چیزی شبیه سیگاری می کشیدند. مرد پشت پیشخوان، گاوصندوقی در کنار دستش داشت که مواد در آن قرار داشت و ترازوی دقیقی روی پیشخوان برای توزین آن. یک منوی چند صفحه ای بود که من ترجمه چندتایشان را بلد بودم. حشیش و کوکایین و چند مورد دیگه. قهوه را خوردم و بیرون آمدم. بیاد داشته باشید که علی رغم این آزادیها، دادگستری آمستردام را برخی سالها صرفا برای نظافت می گشایند. از کوچه پس کوچه های سنگفرشی که کافه در آن قرار داشت گذشتم و وارد خیابان کنار رودخانه شدم. آنطرف خیابان، فست فود مشهوری توجهم را جلب کرد و ضمن توجه به دیگران، شام دلپذیری را به تنهایی خوردم.

یکی از مشهورترین مکانهای آمستردام رد لایت است. جایی که دختران مغازه یی دارند که از مردان پذیرایی می کنند و جزو تنها نقاط قانونی در دنیا از این لحاظ. درحقیقت منطقه ردلایت منطقه ای قدیمی است با کوچه های باریک. پلیسهای اسب سوار این قدمت را تقویت می کنند. مغازه ها هفت هشت متر بیشتر وسعت ندارد.ویترینی شیشه ای و دختری که پشت آن ایستاده و تختی در انتها. دخترها مشتریشونو که جذب کردند، پرده جلو ویترین را می کشند. ظاهرا قیمت گذاری توسط نهادی انجام شده و فیکس است. قیمتهای اینجا بیست تا سی برابر ارزانتر از مبالغی است که در هتلها پیشنهاد میشود. با یک دختر که جلو غرفه اش ایستاده بود وارد صحبت شدم. ایتالیایی بود و این غرفه را اجاره کرده بود. پرسیدم ایتالیا هم قوانین سختگیرانه ای نداره. چرا اینجایی؟ گفت بهر حال اینکار، اونجا غیر قانونیه و من دوس ندارم کار غیر قانونی کنم. یادم اومد که ما تو ایران اگه کار غیرقانونی باشه بیشتر حال می کنیم. از در آمد و کارش راضی بود ولی از کرایه زیادی که بابت غرفه می پرداخت، دلخور. غرفه ها صاحبان محلی داشت. هر غرفه ای که باز بود، یک مهتابی قرمز هم بالایش روشن می شد. از دورتر میتونی ببینی چن دختر زیبا دارن اینجا نفس می کشند. مانند مهتابیهای سبزی که ما برای مساجد و حمامهای عمومی روشن می کنیم. دخترا همه جوان و زیبا و پر انرژی، با همان نگاه صادقانه دخترک مدیر هتلمون. چیزی بنام تقلب و کم فروشی در ذهن این مردم نمیگذرد. توریستهای زیادی عمدتا از کشورهای اروپایی اینجا در رفت و آمدند. کار و بار رستورنها و کلابها هم سکه است. در ساعات پایانی شب، قهقهه دخترکان کم سنی که بازیگوشانه دارند به هرسو می روند، بیانگر امنیت بالای این محله است و صدای سم اسب پلیسها که روی سنگ فرش کوچه ها یورتمه می روند، مدام بگوش می رسد.

هلند مرکز گل دنیا هم هست. دیدن بازارهای گل واقعا دل انگیز بود. هوس خرید پیاز این گلها وسوسه کننده است. لاله های زرد و نارنجی و قرمز جذاب بودند. تعدادی پیاز گل با قیمت قابل توجهی خریدم ولی بعدا هیچکدام در ایران به ثمر ننشستند. به اتفاق همراهان سری هم به حومه شهر زدیم و با چند آسیاب بادی عکس گرفتیم. پس از آن به پاساژ بزرگی برای خرید رفتیم. در طبقه بالای مجتمع، تالاری شیشه ای بود که گروهی از کودکان پانزده شانزده ساله در آن خودنمایی می کردند.معلم خانمی آرام در گوشه ای روی صندلی نشسته بود و نظاره می کرد. بچه ها از سر و کول هم بالا می رفتند. ده دوازده نفر میشدند و جالب اینکه نیمی از آنان سیاه پوست. این آفریقایی ها خوب در اروپا جایی برای خود باز نموده اند. در پاریس تقریبا اکثر زوجهای جوانی که با هم قدم می زنند، زن یا مردش سیاهپوست است و اینجا از این دانش آموزان نیمی سیاه. چه تضاد زیبایی است بین هلندیها که سفید سفیدند و این سیاهان. و چه پر انرژیست این نژاد سیاه و چه قوی. لابد همین، عامل جاذبه برای اروپایی های با مزاج سرد است. یکی از پسرها روی یکی از دخترا می پرید و او را به زمین می انداخت و خودش رویش می افتاد و بقیه روی آنها می پریدند و گاهی هشت نفر روی هم و چگونه دختری که درزیر وزن همه اینها را تحمل میکرد صدمه نمیدید؟ هیچ اثری از دوری کردن سفیدها از سیاهان دیده نمیشد. کاملا به هم علاقه مند. این منظره شاید بیست دقیقه ای من را بخودش جذب کرد. چقدر دنیای ما متفاوت است. دختران ما در مدرسه جدا از پسران تحصیل می کنند و گاهی طوری مدارس دخترانه را تعطیل می کنیم که حتی در پیاده رو هم به هم برنخورند. و اینگونه ما دختر و پسر را برای یک عمر زندگی مشترک آموزش می دهیم. ترس و هراس و نامانوسی.

محمد تقی سعدی نام

آبان ۱۳۹۹

Www.sadinam.com