در غم ققنوسی که پر کشیده، اشک مریزید. دف بزنید، نی بزنید، می بزنید و دست بیافشانید. ما غم نداشتیم، اشک نداشتیم، فقط جشن بود و شادی. شادی برداشت محصول، سرود بذرپاشی، جشن درختکاری، بزم عروسی، خوشی برپا کردن آتش و سرور عید نوروز. جنگمان هم با طبل و ساز، رقصی بود که دشمن را به لرزه می آورد.  بزرگداشت نیاکان و مردگان در فاصله دو جشن چهارشنبه سوری و عید نوروز بر پا می شد. یاد زحمات و تلاشها و فداکاری آنان، مکمل سرور و شادی. بعد دشمنان سررسیدند و بر این شادیها حسودی کردند. خوشحالی را موجب ناخشنودی خدایان محسوب کردند. اشک و آه را در میان مردم جاری کردند و ثوابی بر آن نوشتند. سالیان طولانی شکست و ناکامی، مردممان را، از گنجشکهای آوازخوان و سرشاد، به جغدهای خاموش تبدیل کرد. و آنقدر پیش رفت که گاهی نگران می شویم که نکند در پس هر قهقهه ای، غم و اشکی گریبانگیرمان شود. اینگونه حتی جرئت خنده و قهقهه را هم از ما گرفتند.  باور کردیم آنانکه در مرگ عزیزی بیشتر سوز و گداز دارند و بیشتر بر سر و رو میزنند، مهربانترند. و شادی یک تولد نو را بفراموشی بردیم. از حمله اعراب کمر راست نکرده بودیم و هنوز نگران بودیم که تا کی، اجرای فرمان امیرالمومنین، خلیفه عباسی واجب است، که دچار حمله وحشیان دیگری از شرق شدیم، حمله مغول و چنگیز و تیمورلنگ.

همتی شد، اینبار برای اینکه شکی بر لزوم پیروی از امیرالمومنین، پادشاه عثمانی، وسوسه مان نکند، شیعه شدیم که هیچ سنخیت و قرابتی با خلیفه مسلمین باقی نماند. ولی باز بخت یاری نکرد و چشم آبیان پرتقالی و سپس انگلیسی بلای جانمان شدند. امروز اگر جشن و سروری در چشمان ملت نمیابی، ناشی از اشک هزار سال ناکامی و شکست است. ناکامی مردمی که خود را گم کردند و اندیشیدند که کامیابی در پیروی از بقیه است، اول اعراب و بعد غرب.

 از شهرها که دور می شوی و به مردم بکر و دست نخورده روستاها می رسی. هنوز همان خلق و خوی دوهزار سال قبل را می بینی. جشنهای ساده و بی ریا، با حضور زن و مرد اهالی.  در عروسی که انواع رقص و پایکوبی و طبل و ساز و می رواج دارد. در جنوب کشور، در بدرقه مردگان، شاهدی که دو زن از نزدیکان مرده، با ترکیبی از رقص و حزن در جلو، و بقیه بستگان در پشت سر می روند و از ساز و طبل هم استفاده می کنند. گویا این بخش از قوم ما، هنوز اصالت چند هزار سال پیش خود را حفظ کردند. و فرهنگهای تحمیلی بیشتر در شهرها حاکم شده. چه بسا بسیاری از روستاهای ما هرگز لشکر دشمن را  ندیده و فقط شنیده اند که مغولها، کدام شهرها را به آتش کشیدند و دختران کدام آبادی را بعنوان کنیز به مدینه و مکه بردند تا خدمت صحابه را بنمایند.

امروز با همه نداریها، کمبودها و عقب ماندگیها، یک چیز را فراموش نکنیم.  لبخند، شادی، جشن و بزم. تا تولد هست، تا زیبایی هست، تا گل هست و تا زمانیکه گنجشکها بر فراز درختان نوای شادی و زندگی سرمی دهند، جایی برای اشک و غم نیست. دست بیافشانید و بخندید.  دم را غنیمت بدانید و لذت ببرید. بیاییم با اشک و زانوی غم، قهر کنیم، حتی در مرگ عزیزانمان. روح جاوید آنانرا با شادی و رقص، شاد کنیم و جمع مردممان را امیدوار. دست در دست هم،  بی توجه به دشمنانی که مدام بر طبل ناامیدی می کوبند و یاس و غم را پمپاژ می کنند،  با شادمانی قدمهای درستمان را برداریم. از جکها و پستهای منفی که کمبودهایمان را به سخره می گیرد، پرهیز کنیم. اگر امروز دشمنانمان موفق می نمایند، چون ما نشستیم، ما زانوی غم بغل کردیم و با یاس و ناامیدی، عزیزانمان را هم غمزده کردیم. باز دوتار و سه تار و کمانچه را درآغوش بگیریم و نی چوپانانمان. طبل شادی بنوازیم. نگذاریم خلل های کوچک و بزرگ، خم به ابرویمان آورد. بگذاریم کودکانمان بیاموزند، با امید و شادی زندگی کنند و پیروزیهای کوچکشان را جشن بگیرند و با لبخند به آینده بیاندیشند.

ترغیب کنیم دخترکانمان با بهانه یا بی بهانه، تنی بچرخانند و سرور شادی سردهند و همه را به رقص زندگی امیدوار. سازهای قدیم و جدید را درهم آمیزیم. غریو شادی را در هر خانه و کوی و برزن به آسمان برسانیم. باشد که دوباره وجد تلاش و کوشش، بیاریمان بیاید و کوههای یخی مشکلات را ذوب کنیم، باز ملتی شویم شاداب و موفق، مردمی مورد حسرت انیران.

 ما باز پیروزیم. هنوز باهوش و دوباره جلودار. باز ملتی شویم سرمشق دیگران. امروز فقط جشن و رقص و شادی و امید. فقط پایکوبی و تلاش.

محمد تقی سعدی نام

تیر 1400

WWW.SADINAM.COM

Hamid444444@gmail.com

در باره ی نویسنده

محمدتقی سعدی‌نام

یک پاسخ بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *