نبش قبر5

کاشمر 1965

با خانواده صبح زود وارد کاروانسرایی شدیم که ماشین کاشمر مسافرین را سوار میکرد، یک اتوبوس دماغدار کهنه. 

شاگرد اتوبوس کرایه ما را از پدرم گرفت و به حمالها گفت ، چمدانهایمان را بالای اتوبوس بگذارند، حمال بالشتی  نمدی به پشت خود بسته بود و بارها را به پشت گرفت و از نردبان چوبی سنگینی که به کنار اتوبوس تکیه داده شده بود ، بالا رفت و دو تا چمدان ما را بالای اتوبوس روی باربند گذاشت. ما تنها مسافرینی بودیم که چمدان داشتیم، 

بقیه بارهایشان را در چادرشب بسته بودند و یا در جعبه های چوبی میوه گذاشته بودند و برخی هم بارشان در کیسه گونیهای بزرگ بود. یک مقدار از بار اتوبوس هم کالاهایی بود که برای فروش به کاشمر میفرستادند. کاپوت جلوی اتوبوس بالا بود و راننده بکمک یک نفر دیگر داشتند با زحمت بر روی آن کار میکردند و دست و صورت و لباسهای هر دو روغنی و سیاه بود. یکی میگفت خدا عاقبت ما را با این ماشین که هنوز حرکت نکرده خراب است، بخیر کند. همه دور و بر ماشین ایستاده بودند و با اقوام و آشنایانی که برای بدرقه آمده بودند ، صحبت میکردند و کسی سوار ماشین نمیشد چون معلوم نبود کی قرار است حرکت کند. من دلم میخواست زود سوار شوم و کنار شیشه بشینم، کسی جای مشخصی نداشت و این شاگرد راننده بود که تشخیص میداد که مسافرین کجا بشینند. بیشتر مسافرین روستائیانی بودند که به آبادی خود برمیگشتند و یکی دوتا مسافر کت شلواری با کراوات هم بودند که احتمالا کارمند دولتی بودند، پدر منهم دوران طرحش را بعنوان دبیر شیمی باید در دبیرستان پروین کاشمر میگذراند. بالاخره راننده از توی کاپوت ماشین بیرون آمد و هندل زد (آنزمان هنوز خیلی از ماشینها استارت نداشتند و با هندل بصورت دستی روشن میشدند) و اتوبوس با سرو صدا و دود زیاد روشن شد و شاگرد راننده فریاد کشید صلواااات و همه با خوشحالی صلوات فرستادند و سوار اتوبوس شدند. اتوبوس از کاروانسرا در میان اشک و دست تکان دادن بدرقه کنندگان خارج شد . یکنفر که صندلی پشت ما نشسته بود وقت را غنیمت شمرد و شروع کرد: برجمال محمد و آل محمد بلند صلواااااات، لال از دنیا نری صلواااات فرست ، برای سلامتی راننده صلواااات ، برای سلامتی خودتون صلواااات، برای سلامتی ماشین صلوااااات، برای سلامتی علمای اسلام صلوااااات، برای سلامتی آقا امام زمان صلوااااات، برای سلامتی مریضهای اسلام صلواااات، برای سلامتی پدرو مادرتون صلواااات  و چند تا صلوات دیگه که من گوش نکردم و مردم هم با وسواس و با صدای بلند صلوات میفرستادند و اگر گوینده برای ده مورد دیگر هم درخواست صلوات میکرد، با دست و دلبازی میفرستادند و دست آخر هم خواست که برای آنانکه دستشان از زمین و آسمان کوتاه است و برحمت خدا رفته اند یک حمد و سوره بخوانند و باز مردم شروع به خواندن کردند. ماشین به سمت تربت حیدریه حرکت کرد و از شهر که خارج شد ، جاده خاکی بود و همینطور که پیش میرفت تونلی از گرد و خاک پشت سر خود ایجاد میکرد. انگار ما در جاده تنها بودیم و هیچ ماشین دیگری در جاده دیده نمیشد. بیشتر مسافرین روی صندلیهای چوبی اتوبوس نشسته بودند ولی تعدادی روستایی هم کف اتوبوس و در راهرو بین صندلیها جای گرفته بودند و یکی از آنها دو سه تا مرغ و خروس داشت که پایشان را بسته بود و مرغ و خروسها با سینه روی کف اتوبوس خوابیده بودند و با هر حرکت اتوبوس قدقد میکردند. چندین بار اتوبوس در دست اندازهای جاده افتاد و درآمد و هربار مسافر پشت سر ما با همراهی مسافرین حداقل سه صلوات میفرستاد و اگر چاله ای که در آن افتاده بودیم بزرگتر بود، تعداد صلواتها و هیجان بلند صلوات بفرست هم بیشتر. دو سه ساعت از حرکتمان نگذشته بود که باز ماشین در چاله ای افتاد و وقتی درآمد خاموش کرد و با هندل زدن شاگرد راننده هم روشن نشد و پس از بازرسی راننده مشخص شد قطعه ای شکسته که باید از شهر بیاید. همه از ماشین پیاده شدند و روی خاکهای کنار جاده نشستند و اکثرا نانی با پنیر یا ماستی، چیزی درآوردند و شروع بخوردن کردند و راننده هم منتظربود تا ماشینی رد شود و بتوانند قطعه مورد نیاز را بیاورد ولی انگار فقط ما در این جاده بودیم ، شاید یکساعت گذشت و بالاخره سروکله ماشینی پیدا شد و دست نگه داشتند و راننده آن ماشین هم موضوع را کارشناسی کرد و با شاگرد راننده و قطعه شکسته از ما دور شدند، نمیدانم چقدر گذشت تا بالاخره ماشینی از دور پیدا شد و همه نیم خیز شدند تا ببینند شاگرد در همین ماشین است یا نه که ماشین ایستاد و شاگرد با قطعه پیاده شد و باز صلواتها برای راننده و شاگرد راننده و ماشین و دنده شروع شد و نیم ساعت بعد باز همه داخل ماشین نشسته بودیم و در حال حرکت بودیم و با صلوات فرست همراهی میکردیم و ایندفعه مردم صلواتها را بلندتر جواب میدادند و انگار خود را مقصر میدانستند که دفعه قبل صلواتها بلند نبوده و بخاطر آن ماشین خراب شده است. از خصوصیات ما ایرانیان است که هر کاستی در عالم هستی را ناشی از کاهلی و گناهان خود میدانیم نه دلیل واقعی آن اتفاق، بنابراین نه تنها خراب شدن ماشین و تصادف و مریضی و ایراد در کارها ناشی از قصور ماست که خورشیدگرفتگی و زلزله و خشکسالی و غیره هم به گناهانمان مربوط میشود. هنوز وسط صلواتها بودیم که من خوابم برد و وقتی بیدار شدم که هوا تاریک بود و ما در گاراژی در کاشمر بودیم و مسافرین پیاده میشدند. در گاراژ غوغایی بود ، حمالها بارها را از روی اتوبوس پایین میدادند و صاحبان آنها آن را میگرفتند و تعداد زیادی هم به استقبال مسافرین آمده بودند و گله داشتند که چقدر دیر رسیدید. آنزمان ما در کاشمر یک کارگر زن و مرد داشتیم که به آنها کلفت و نوکر میگفتیم و نوکرمان برای بردن چمدانها در گاراژ منتظر بود، ما هم چمدانهایمان را گرفتیم و بسمت خانه حرکت کردیم ، گاراژ در میدان اصلی شهر بود  و چهار شیر طلایی رو به چهار خیابانی که به این میدان ختم میشد، تعبیه شده بود، ظاهرا این میدان سبکی بود که در خیلی از شهرهای کوچک و بزرگ کشور کپی شده بود و بعدها که به اهواز رفتیم، میدانی به همین سبک داشت که به میدان چهارشیر مشهور بود. البته مطمئن نیستم که در وسط میدان مجسمه شاه هم بود یا نه. ما از میدان گذشتیم و در خیابان روبرو وارد اولین کوچه شده و کمی بعد به خانه رسیدیم ، درب چوبی قدیمی باز میشد و با گذشتن از یک راهرو کوتاه وارد حیاط میشدیم که یک درخت انار بزرگ پر از انارقند وسط آن خودنمایی میکرد و سه طرف حیاط اتاق بود، دو اتاق و یک راهرو بین آنها محل زندگی ما بود و اتاقهای دو طرف دیگر حیاط ، محل نگهداری مرغ و خروس، توالت و یا به اصطلاح آن زمان مستراح و اتاقهای انباری و محل نگهداری هیزم و ذغال بود. از دو اتاقی که ما داشتیم یکی قالی فرش بود و مخصوص میهمان بود و اتاق دیگر جهت خواب و زندگی ما بود و چند رختخواب در گوشه آن قرار داشت که ملافه ای روی همه آنها را می پوشاند و شب همین رختخوابها را پهن میکردیم و روی آن میخوابیدیم و فردا صبح باز آنها را جمع کرده و روی آن ملافه میکشیدیم. بجز دو اتاقی که محل زندگی ما بود و از آجر ساخته شده بود و نمای آجری داشت ، بقیه اتاقها و مستراح ، خشت و گلی بود و روی آن کاهگل کرده بودند، نمای دیوارهای خانه ها از کوچه هم، همه کاهگلی بود. 

ما چند تا مرغ و یک خروس خیلی بزرگ داشتیم که روزها در حیاط ولو بودند و شب به اتاقشان هدایت میشدند و توالتمان یک اتاق نسبتا بزرگی بود که کاسه توالت بزرگ و گودی در گوشه ای از آن قرار داشت که من همیشه هراس داشتم که پایم لیز بخورد و داخل آن بیافتم و آنزمان گودی آن از قد من بیشتر بود.کوچه ای که خانه ما در آن قرار داشت کوچه ای باریک و پر پیچ و خم بود که نزدیک به خیابان ، یک زورخانه داشت که دو پله به پایین میخورد و پدرم شبهایی که خسته نبود یک سری به این زورخانه میزد و و میل میزد و یا تخته شنا، چند نفر بودند که کباده میکشیدند و نمیدونم چرا پدرم سراغ کباده نمیرفت. از کوچه که در می آمدیم ، در بین خانه هایی که در خیابان بودند چند مغازه هم وجود داشت که اکثرا کوچک بودند و با یک پنج دری چوبی که روی هم جمع میشدند ، بسته میشدند.

 یکی از این مغازه ها یک بقالی بود که یک پیرمرد و یک زن آن را می گرداندند. کف مغازه خاکی بود و دور تا دور آن کیسه ذغال و ذغال میم، نخودلوبیا، سبد تخم مرغ، ارزن و گندم و مویز و کشمش همه توی کیسه گونیهای بزرگ و کوچک جا گرفته بود و یکطرف مغازه هم یک بشکه شیردار نفت بود که روی یک چهارپایه چوبی گذاشته بودند و فقط تنباکو و سیگار و کبریت توی قفسه ای که روی دیوار بود قرار داشت. چند خانه آنطرفتر، یک مغازه آهنگری بود که یک تنور توی دیوار داشت و شاگرد آهنگر میدمید و آتش را فروزان میکرد و خود آهنگر قطعه آهن را در آتش میگرفت و بعد در میآورد و روی سندان بزرگی که وسط مغازه بود میگذاشت و با شاگرد نفری یک پتک بزرگ آهنی برمیداشتند و روی آن میکوبیدند و تا سرخی آهن کم میشد دوباره روی آتش میگرفتند و دوباره با پتک به آن شکل میدادند.

 چیزهایی که آهنگر درست میکرد بیشتر سم اسب بود که اسبها را درب مغازه می آوردند و آهنگر سم قبلی را با میخ کش بزرگش میکند و سم جدید را با میخهای بلند میکوبید، و کلنگ و تیشه و یخ شکن و میخ بلند تولیدات دیگر آهنگر بود البته هیچ اثری از صافی و ظرافت در چیزهایی که آهنگر میساخت دیده نمی شد و همه چیززمخت بنظر می آمد. بعد از مغازه آهنگری یک  حلبی سازی بود که آفتابه و بخاری نفتی چکه ای و منقل وآبپاش و چیزهای مشابه تولید میکرد و بیشتر هم از حلبهای روغن نباتی استفاده میکرد. یک خانه آنطرفتر هم قصاب بود که روزی یک گوسفند را توی پیاده رو میکشت و به درخت کنار خیابان آویزان میکرد و کسانی که گوشت میخواستند از او خرید میکردند و ترازوی او و ترازوی بقال ، ترازوی سنتی آویز بود. 

بعد از آن یک مسجد بزرگ بود که مسجد جامع شهر بحساب می آمد که اول وارد حیاط آن میشدی که حوضی در وسط داشت وسمت راست هم مسجد و محراب قرار داشت و بیشترآنهایی که نماز جماعت میخواندند، به این مسجد می آمدند و ظهرها 20-30 نفر میشدند.در خیابان آنطرف ،توی یک کوچه  یک کارگاه رنگرزی بود که کلافهای نخ و پشم را رنگ میکرد و یکی دو تا مغازه هم که قالی میفروختند و لوازمی که برای قالی بافی لازم بود.

 ماشینهاییکه در شهر بود خیلی کم بود و یک جیپ بود که روبروی مسجد پارک میکرد و من میرفتم و توش مینشستم و فرمانش را حرکت میدادم. چند تا هم بنز 180 بودند که مسافر میبردند و آخر شب که همه خواب بودند صدای گازشان در تمام شهر می پیچید که دارند باسرعت میروند.بقیه مردم پیاده بودند و تعدادی هم با خر و اسب و قاطر حرکت میکردند و حمل بار در شهر در انحصار خرها بود.

بعد از مسجد جامع چند خانه بود و پس از آن باغ بود که عمدتا باغ انگوری بود. نوکر و کلفت ما هم سرایدار یکی از این باغها بودند که خیلی بزرگ بود و یک ساختمان خوب داشت و من آنزمان نمیدانستم که اینها و 5 تا فرزندشان سرایدار این باغند و با خود فکر میکردم که اینها که خانه شان از خانه ما بزرگتر است چرا برای ما کار میکنند؟ مرد کارگر هر روز می آمد و پول میگرفت و چهار سیر (300 گرم) گوشت و دو تا نان میخرید و کارگر زن هم به جارو پارو و نظافت و نگهداری از بچه کوچکمان میپرداخت . یک دوستی ما داشتیم که هاشاجون به او میگفتیم و خانه اش در یکی از کوچه های خیابان مدرس فعلی بود، زنی قوی که همه خانواده را هدایت میکرد و بسیار خوش برخورد و مهربون، خانه ای خشت و گلی و بزرگ ته یک کوچه باریک ، یک درب چوبی کلونی قدیمی داشت که با کلید بلندی باز میشد

 و از در که وارد میشدیم سمت چپ یک طویله بزرگ بود که در آن یک اسب و یک خر بود و از دالان که رد میشدیم وارد یک حیاط خیلی بزرگ میشدیم که حوض بزرگی در وسط آن بود و سه طرف حیاط ساختمان دوطبقه ای وجود داشت ، یکطرفش چهار اتاق بود در دو طبقه که مربوط به هاشاجون و شوهرو پسرش میشد و طرف دیگر دختر و دامادش زندگی میکردند و طرف سوم انباری بود و تنور نونوایی ، خونه هاشاجون پر از اشیاء قدیمی و عتیقه بود ، و خیلی زمین و زارع داشت و هر چند وقت گونی های بزرگ مویز و گردو کشمش و بقیه محصولات براش می آوردند کنار حیاط خونش، ما هفته ای یکی دو بار خونه هاشاجون میرفتیم، اونا هر هفت هشت ، ده روز ، تنور را روشن میکردند و با کمک چند زن همسایه در تنور زمینی نون میپختند و نونها را خشک میکردند و در صندوق بزرگ چوبی که مخصوص نان بود ، میگذاشتند و تا دفعه بعدی که نان بپزند از آنها استفاده میکردند و گاهی برای ما هم میفرستادند. اسم پسرشان هادی بود و هر روز هادی سوار اسب توی طویله میشد و با آن بیرون میرفت و چقدر من آرزو داشتم که اسب سواری بلد بودم و مثل هادی سوار اسب میشدم. من گاهی به هادی کمک میکردم که در آخور اسب و خر کاه و یونجه بریزیم. گاهی هم با هاشاجون و مادرم به خانه یکی دیگر از همسایه هایشان میرفتیم و آنجا سوهان کاشمری میپختند، سوهان کاشمری بسیار نازک و خوشمزه است

 و در آنجا چند تا زن با هم کمک میکردند و آن را میپختند و نوع مخصوصی که قطورتر بود را هم پخته و به ما بچه ها میدادند و بعد هر کدام از همسایه ها قسمتی از سوهانهای تهیه شده را برمیداشتند. از میدان اصلی شهر به هر طرف که میرفتیم، چند صد متر آنطرفتر خاکی میشد و بعد خالی از سکنه و بیابان، در یکی از خیابانها کاروانی از شتر بود و شترها در بیابان میگشتند و ساربانی از آنها مراقبت میکرد، اگر زنی زایمانش به تاخیر می افتاد نزد ساربان میرفتند و پولی به او میدادند و زائو را از زیر شتر رد میکردند و مطمئن بودند که همانروز و یا روز بعد ، زن حامله ، زایمان خواهد کرد و در یکی از این مراسم من هم بودم و خداییش شتر و دیدن آن خوف داشت چه برسد از زیر پای شتر رد شدن ، و احتمالا همین ترس باعث تسریع در زایمان خانمها میشد.

هر چند ماه یکبار مادر بزرگم(مادر مادرم) سری از ما به کاشمر میزد و یکی دو هفته میماند، و یکبار برای اینکه به مادربزرگم خوش بگذرد ، مادرم با هاشاجون هماهنگ کرد که بیرون از شهر برویم و یک روز به تل آباد که در فاصله ده کیلومتری کاشمر بود رفتیم، اسباب سفر را که اسب و قاطر و خر بود را هاشاجون جور کرد و دو خانواده به آنجا رفتیم ، مسیر کلا بیابانی و خاکی بود و پدر و مادرم و من روی یک قاطر نشسته بودیم و مادربزرگم روی یک خر، و در بین ره نمیدونم چی شد که ما از روی قاطر افتادیم و من ترسیدم و رفتم روی خری که مادر بزرگم سوار بود و آرامتر بود سوار شدم، چند نفر هم روی اسب بودندو قاطری هم بارها را می آورد، نمیدونم چقدر در راه بودیم ولی وقتی رسیدیم بنظرم تل آباد هم بیابانی بود که جذابیتش از کاشمر بیشتر نبود و تعجب کردم که چرا اینهمه راه اومدیم. از جاهای دیدنی دیگری که ما در کاشمر میرفتیم ، باغ مزار بود و آرامگاه مدرس و سید مرتضی . یکبار هم یکی از پولدارهای کاشمر که آقای ترشیزی بود ما را به خانه اش دعوت کرد و ما اول از کمد پر از ظرفهای عتیقه اش تعجب کردیم و بعد مادرم گفت که قالیهایشان خیلی قیمتی اند و در انتها روی میز صندلی برای ناهار از ما پذیرایی کردند که آنزمان خیلی عجیب بود آنهم با ظرفهای چینی خوشگلی که ما ندیده بودیم و غذاشون هم خیلی خوشمزه بود و مادرم بعد از مهمانی گفت که ما دیگر با اینها رفت و آمد نکنیم چون سطح اینها خیلی از ما بالاتر است و آبروی ما میرود ولی من دوست داشتم بازهم خانه اینها بروم و از غذاهای خوشمزه شان در آن ظرفهای خوشگل غذا بخورم.

سعدی نام  مرداد 97

www.blog.sadinam.com  وبلاگ

WWW.SADINAM.COM آدرس سایت

YOUROFICE @    تلگرام

INFO@SADINAM.COM        ایمیل